غزل · رهی معیری
مهتاب
1
ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
2
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم
3
آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم
4
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
5
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم