غزل · رهی معیری
ناآشنا
1
ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است
2
چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است
3
این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است
4
در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است
5
امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
6
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
7
دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دلهای دیگر است
8
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است