غزل · رهی معیری
مردم فریب
1
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
2
ای اشک همتی که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سینه سوز هم
3
گفتم : که با تو شمع طرب تابناک نیست
گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم
4
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم
5
ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم