غزل · رهی معیری
فریاد بی اثر
1
از صحبت مردم دل ناشاد گریزد
چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد
2
پروا کند از باده کشان زاهد غافل
چون کودک نادان که از استاد گریزد
3
دریاب که ایام گل و صبح جوانی
چون برق کند جلوه و چون باد گریزد
4
شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد
5
غم در دل روشن نزند خیمه اندوه
چون بوم که از خانه آباد گریزد
6
فریاد که دردام غمت سوختگان را
صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد
7
گر چرخ دهد قوت پرواز رهی را
چون بوی گل از گلشن ایجاد گریزد