غزل · رهی معیری
برق نگاه
1
به روی سیل گشادیم راه خانه خویش
به دست برق سپردیم آشیانه خویش
2
مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا
همین قدر تو مرانم ز آستانه خویش
3
به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را
به دست خویش که آتش زند به خانه خویش
4
مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا
به ناله سحر و گریه شبانه خویش
5
ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر
چو گل نهد سر و مستی کند بهانه خویش
6
رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟
بمیر از غم و کوتاه کن فسانه خویش