غزل · رهی معیری
خشکسال ادب
1
دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟
ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی؟
2
مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم
ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟
3
اثر ز ناله خونین دلان گریزان است
ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟
4
به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش
به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟
5
نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت
بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی
6
کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق
چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟
7
به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک
به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟
8
رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟
به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟