غزل · رهی معیری
محنت سرای خاک
1
من کیستم ز مردم دنیا رمیده ای
چون کوهسار پای به دامن کشیده ای
2
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته ای
وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده ای
3
چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته ای
چون صبح از غم تو گریبان دریده ای
4
سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل
آزرده ام چو گوش نصیحت شنیده ای
5
رفت از قفای او دل از خود رمیده ام
بی تاب تر ز اشک به دامن دویده ای
6
ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست
راحت کجا و خاطر ناآرمیده ای
7
بیچاره ای که چاره طلب می کند ز خلق
دارد امید میوه ز شاخ بریده ای
8
از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمان
ماند شفق به دامن در خون کشیده ای
9
با جان تابناک ز محنت سرای خاک
رفتیم همچو قطره اشکی ز دیده ای
10
دردی که بهر جان رهی آفریده اند
یا رب مباد قسمت هیچ آفریده ای