غزل · رهی معیری
پیر هرات
1
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند
2
بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟
3
چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز
کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند
4
دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند
5
عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست
می گریزم گر به من روزی وفاداری کند
6
گوهر گنجینه عشقیم از روشندلی
بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند؟
7
از دیار خواجه شیراز میآید رهی
تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند
8
می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب
تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند