غزل · رهی معیری
ماه قدح پوش
1
هوشم ربوده ماه قدح نوشی
خورشید روی زهره بناگوشی
2
زنجیر دل ز جعد سیه سازی
گلبرگ تر به مشک سیه پوشی
3
از غم بسان سوزن زرینم
در آرزوی سیم بر و دوشی
4
خون جگر به ساغر من کرده
ساغر ز دست مدعیان نوشی
5
بینم بلا ز نرگس بیماری
دارم فغان ز غنچه خاموشی
6
دردا که نیست ز آن بت نوشین لب
ما را نه بوسه ای و نه آغوشی
7
بالای او به سرو سهی ماند
مژگان او بخت رهی ماند
8
ای مشکبو نسیم صبحگاهی
از من بگو بدان مه خرگاهی
9
آه و فغان من به قلک برشد
سنگین دلت نیافته آگاهی
10
با آهنین دل تو چه داند کرد؟
آه شب و فغان سحرگاهی
11
ای همنشین بیهوده گو تا چند
جان مرا به خیره همی کاهی؟
12
راحت ز جان خسته چه می جویی؟
طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی؟
13
بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را