قطعه · رهی معیری
نابینا و ستمگر
1
فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت
که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
2
به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر
که من نه در خور لطف و عطای چندینم
3
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
4
من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت
که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم
5
ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
6
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟
به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم
7
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟
که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم