قطعه · رهی معیری
همت مردانه
1
در دام حادثات ز کس یاوری مجوی
بگشا گره به همت مشکل گشای خویش
2
سعی طبیب موجب درمان درد نیست
از خود طلب دوای دل مبتلای خویش
3
بر عزم خویش تکیه کن ار سالک رهی
واماند آن که تکیه کند برعصای خویش
4
گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه
چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش
5
کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی
رانی و گر چو برق به تک بادپای خویش
6
چون من پی رهایی خود می کنم تلاش
لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش
7
با من کجا به پویه برابر شوی از آنک
تو بهر غیر پویی و من از برای خویش