سایر · اقبال لاهوری
نامه عالمگیر (به یکی از فرزندانش که دعای مرگ پدر میکرد)
1
ندانی که یزدان دیرینه بود
بسی دید و سنجید و بست و گشود
2
ز ما سینه چاکان این تیره خاک
شنید است صد ناله درد ناک
3
بسی همچو شبیر در خون نشست
نه یک ناله از سینه او گسست
4
نه از گریه پیر کنعان تپید
نه از درد ایوب آهی کشید
5
مپندار آن کهنه نخچیر گیر
بدام دعای تو گردد اسیر