سایر · اقبال لاهوری
خرابات فرنگ
1
دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ
شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود
2
گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی
صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود
3
این خرابات فرنگ است و ز تاثیر میش
آنچه مذموم شمارند ، نماید محمود
4
نیک و بد را به ترازوی دگر سنجیدیم
چشمه ئی داشت ترازوی نصاری و یهود
5
خوب ، زشت است اگر پنجه گیرات شکست
زشت ، خوب است اگر تاب و توان تو فزود
6
تو اگر در نگری جز به ریا نیست حیات
هر که اندر گرو صدق و صفا بود نبود
7
دعوی صدق و صفا پرده ناموس ریاست
پیر ما گفت مس از سیم بباید اندود
8
فاش گفتم بتو اسرار نهانخانه زیست
به کسی باز مگو تا که بیابی مقصود