سایر · سعدی
حکایت شماره ۳۸ - یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت...
1
یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت
2
اذا مروا باللغو مروا کراما . .
3
اگر من ناجوانمردم به کردار
تو بر من چون جوانمردان گذر کن
4
دریای فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تنک آب است هنوز
5
ای برادر چو خاک خواهی شد
خاک شو پیش از آن که خاک شوی