سایر · ملک الشعرای بهار
دیگران کاشتند و ...
1
شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
2
در سر راه دید مزرعه ای
که در آن بود مردم بسیار
3
اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او ز نود
4
دانه جوز در زمین می کاشت
که به فصل بهار سبز شود
5
گفت کسری به پیرمرد حریص
که: «چرا حرص می زنی چندین؟
6
پایهای تو بر لب گور است
تو کنون جوز می کنی به زمین
7
جوز ده سال عمر می خواهد
که قوی گردد و به بار آید
8
تو که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان کشتنت چه کار آید؟»
9
مرد دهقان به شاه کسری گفت:
« مردم از کاشتن زیان نبرند
10
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند»