غزل · شاه نعمت الله ولی
غزل شماره ۲۸۰ - دم مزن ای دل که آن سر نازک است...
1
دم مزن ای دل که آن سر نازک است
نازک است این سرو ساتر نازک است
2
نقطه ای در دایره دوری نمود
دایره در دور و دائر نازک است
3
چشم ما روشن به نور روی اوست
این چنین منظور و ناظر نازک است
4
ماه پیدا گشت و پنهان آفتاب
غایتی در عین حاضر نازک است
5
جام ما باشد حباب آب می
نازکش گفتم که این سر نازک است
6
جام پیدا باده پنهان دور نیست
جام باطن باده ظاهر نازک است
7
نازکانه خاطر سید بجوی
زانکه سرمست است و خاطر نازکست