کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۷۹ - بحریست بحر دل که کرانش پدید نیست...

1

بحریست بحر دل که کرانش پدید نیست

راهیست راه جان که نشانش پدید نیست

2

علم بدیع ماست که از غایت شرف

دارد معانئی که بیانش پدید نیست

3

عشقست و هرچه هست و جز او نیست در وجود

در هر چه بنگری جز از آتش پدید نیست

4

عالم منور است از آن نور و نور او

از غایت ظهور عیانش پدید نیست

5

گفتم میان او به کنار آورم ولی

از بس که نازکست میانش پدید نیست

6

مجموع کاینات سراپرده ویند

وین طرفه بین که هیچ مکانش پدید نیست

7

هر ذره که هست از آن نور روشن است

اینش بتر نماید و آنش پدید نیست

8

او جان عالمست و همه عالمش بدن

پیداست این تن وی و جانش پدید نیست

9

سودای عشق مایه دکان سید است

خوش تاجری که سود و زیانش پدید نیست

متن شعر کپی شد.