کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۳۶ - نور چشم عالمی بر دیده ما جا گرفت...

1

نور چشم عالمی بر دیده ما جا گرفت

این چنین نور خوشی در جای خود ماوا گرفت

2

سوخته می خواست تا آتش زند در جان او

از میان سوختگان خویشتن ما را گرفت

3

عقل مخمور است و ما مست و خراب افتاده ایم

در چنین وقتی نباشد عقل را بر ما گرفت

4

ملک دل بگرفت عشقش غارت جان می کند

ترک سرمستی درآمد این ولایتها گرفت

5

مبتلائیم و بلا را مرحبائی می زنیم

زانکه از بالای او این کار ما بالا گرفت

6

تا به دست زلف او دادم دل سودا زده

چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت

7

در سرابستان میخانه حضوری دیگر است

لاجرم سید حضوری یافت آنجا جاگرفت

متن شعر کپی شد.