کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۶۵۸ - آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود...

1

آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود

در دیده ما نقش خیال تو عیان بود

2

بودیم نشان کرده عشق تو در آن حال

هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود

3

عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم

بی عشق تو دل زنده زمانی نتوان بود

4

ما نقش خیال تو نه امروز نگاریم

کز روز ازل جان به خیالت نگران بود

5

گفتی که در آئینه به جز ما نتوان دید

چندان که نمودی و بدیدیم همان بود

6

خوش آب حیاتست روان از نفس ما

تا هست چنین باشد و تا بود چنان بود

7

سید قدحی باده به من داد بخوردم

آری چه کنم مصلحت بنده در آن بود

متن شعر کپی شد.