کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۹۵۱ - چه خوش جمعیتی داریم از زلف پریشانش...

1

چه خوش جمعیتی داریم از زلف پریشانش

بود دلشاد جان ما که دلدار است جانانش

2

بیاور دردی دردش که آن صاف دوای ماست

کسی کو درد دل دارد همان درد است درمانش

3

دلم گنجینه عشقست و خوش گنجی در او پنهان

چنین گنجی اگر جوئی بود درکنج ویرانش

4

من ازذوق این سخن گفتم تو هم بشنو به ذوق از من

بیا و قول مستانه روان مستانه می خوانش

5

خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست

سر ما و آستان او ، دست ما و دامانش

6

اگر تو آبرو جوئی بیا با من دمی بنشین

که دریائیست بحر ما که پیدا نیست پایانش

7

حریف نعمت الله شو که تا جانت بیاساید

بنوش این ساغر می را به شادی روی یارانش

متن شعر کپی شد.