کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۰۸۸ - پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غم...

1

پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غم

ور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم

2

که خدا باقیست گر خانه شود ویران چه باک

جان به جانان زنده ، ار تن رود جان را چه غم

3

خم می در جوش و ساقی مست و رندان درحضور

جام اگر بشکست گو بشکن حریفان را چه غم

4

بت پرستی گر برافتد بت چه اندیشد از آن

ور بمیرد بنده بیچاره ای سلطان را چه غم

5

گر نماند آینه آئینه گر را عمر باد

ور نماند سایه ای خورشید تابان را چه غم

6

غم ندارم گر طلسم صورتم دیگر شود

گنج معنی یافتم ز افلاس یاران را چه غم

7

باده وحدت به شادی نعمت الله می خوریم

از خمار کثرت و معقول ، مستان را چه غم

متن شعر کپی شد.