غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۸۳ - در کوی تو آمد به سرم سنگ ملامت...
1
در کوی تو آمد به سرم سنگ ملامت
مشکل که ازین کوی برم جان به سلامت
2
نتوان گله کرد از جور و جفایی که تو کردی
جور تو کرم بود و جفای تو کرامت
3
امروز مرا درین شهر حال غریبی ست
نی رای سفر کردن و نی روی اقامت
4
شد سیل سرشکم سبب طعنه مردم
توفان بلا دارم و دریای ملامت
5
«قد قامت» و فریاد موذن نکند گوش
آن کس که به فریاد بود زان قد و قامت
6
ای دل که تو امروز گرفتار فراقی
امروز تو کم نیست و فردای قیامت
7
بی روی تو یک چند اگر زیست هلالی
جان می دهد اینک به صد اندوه و ندامت