سایر · سنایی
حکایت
1
کرد روزی عمر به رهگذری
سوی جوقی ز کودکان نظری
2
همه مشغول گشته در بازی
کرده هریک همی سرافرازی
3
هریکی از پس مصارعتی
بنمودی ز خود مسارعتی
4
برکشیده برای خط و ادب
جامه از سر برون به رسم عرب
5
چون عمر سوی کودکان نگرید
حشمتش پرده طرب بدرید
6
کودکان زو گریختند به تفت
جز که عبدالله زبیر نرفت
7
گفت عمر ز پیش من به چه فن
تو بنگریختی بگفتا من
8
چه گریزم ز پیشت ای مکرم
نه تو بیدادگر نه من مجرم
9
نزد آنکس که دید جوهر خود
چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد
10
میر چون جفت دین و داد بود
خلق را دل ز عدل شاد بود
11
ور بود رای او سوی بیداد
ملک خود داد سر به سر بر باد
12
نیک باشی ز دردسر رستی
ور بدی جمله عهد بشکستی
13
چون گرفتی ز عدل توشه خویش
مرکب تو بود دو منزل پیش
14
آنچنان شو به حیرت آبادش
که دگر یاد ناید از یادش