سایر · سنایی
حکایت
1
ثوری از بایزید بسطامی
از پی طاعت و نکونامی
2
کرد نیکو سوالی و بگریست
گفت پیرا بگو که ظالم کیست
3
پیر وی مر ورا جواب بداد
شربت وی هم از کتاب بداد
4
گفت ظالم کسیست بدروزی
که یکی لحظه در شبانروزی
5
کند از غافلی فراموشش
نبود بنده حلقه در گوشش
6
گر فراموش کردیش نفسی
ظالمی هرزه نیست چون تو کسی
7
ور بوی حاضر و بری نامش
نیست کردی ز جرم احکامش
8
آنچنان یاد کن که از دل و جان
بشوی غایب از زمین و زمان