سایر · سنایی
حکایت
1
گفت مردی ز ابلهی رازی
با یکی بدفعال غمازی
2
مرد غماز پیش هر اوباش
راز آن مرد کرد یکسر فاش
3
طیره گشت ابله از چنان غماز
گفت با مرد کای بد بدساز
4
راز من فاش کردی ای نادان
همچو پرخاش پتک بر سندان
5
دل من کرد قصد پاداشن
افگنم در سرای تو شیون
6
نوحه دانم یکی به شست درم
وآن هفتاد نیز دانم هم
7
ضایع این رنج را بنگذارم
حق سعیت بوجه بگزارم
8
بی سبب مر مرا بیازردی
آنچه ناکردنی بود کردی
9
به مکافات آن شوم مشغول
تا که از سر برون کنی تو فضول
10
رفت ناگه برو و زخمی زد
مرد غماز گشت کارش بد
11
مرد غماز کشته شد ناگاه
کار ابله ز خشم گشت تباه
12
پادشه مر ورا سبک بگرفت
عوض وی بکشت اینت شگفت
13
بی سبب خیره کشته گشت دو مرد
زانکه ناکردنی به جهل بکرد