سایر · سنایی
حکایت
1
خواست وقتی ز عجز دینداری
از یکی مالدار دیناری
2
آنگهی مالدار بی هنجار
مهر بر لب نهاده دل مردار
3
یک دو بارش چو گفت سایل راد
مالدار این چنین جوابش داد
4
گفت اگر حق پرستی ای تن زن
دین و دنیی ز حق طلب نه ز من
5
گفت دین هست نیک و دنیا رد
نیک ازو خواهم و ز تو بد بد
6
که مرا گفته اند از پی دل
حق ز حق خواه و باطل از باطل
7
چون تو بر باطلی و من بر حق
از تو جویم نصیب خویش الحق
8
زانکه نفس ارچه گوهریست شریف
کار او باطل است و رای سخیف
9
دل بدو داده ام که حق پرورد
بازگردد به سوی حق پر درد
10
دین نیابی گرت غم بدنست
زانکه کابین دین طلاق تنست