سایر · سنایی
حکایت مرد یخ فروش التمثل فی دارالغرور
1
مثلت هست در سرای غرور
مثل یخ فروش نیشابور
2
در تموز آن یخک نهاده به پیش
کس خریدار نی و او درویش
3
هرچه زر داشت او به یخ درباخت
آفتاب تموز یخ بگداخت
4
یخ گدازان شده ز گرمی و مرد
با دلی دردناک و با دم سرد
5
زانکه عمر گذشته باقی داشت
آفتاب تموزش نگذاشت
6
این همی گفت و اشک می بارید
که بسی مان نماند و کس نخرید
7
قیمت روزگار آسانی
به سر روزگار اگر دانی
8
چیست عقل اول این جهان دیدن
پس به حسبت برین جهان ریدن
9
برگ دنیا خرد نبپسندد
مرگ بر برگ این جهان خندد
10
چون نترسی تو از اجل خردی
آن ز غفلت شمر نه از مردی
11
تو نه ای بر اجل دلیر هنوز
گور گور است و شیر شیر هنوز