کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

فصل

1

اندر آثار است که موسی گفت، علیه السلام: «الهی دلنی علی عمل اذا عملت رضیت عنی.» فقال: «انک لاتطیق ذلک یا موسی.» فخر موسی علیه السلام ساجدا متضرعا. فاوحی الله الیه: «یا ابن عمران، ان رضائی فی رضاک بقضائی.»

2

:«بار خدایا، مرا راه نمای به کرداری که چون آن بکنم تو از من راضی گردی.» خداوند عز و جل گفت: «تو آن بنتوانی کرد.» موسی علیه السلام سجده کرد و تضرع نمود. خداوند تعالی بدو وحی فرستاد: «یا پسر عمران، رضا و خشنودی من ازتو اندر رضای توست به قضای من.» یعنی چون بنده به قضاهای حق راضی باشد علامت آن بود که خداوند تعالی از وی راضی است.

3

بشر حافی از فضیل عیاض رضی الله عنهما پرسید که: زهد فاضل تر یا رضا.» فضیل گفت: «الرضا افضل من الزهد؛ لان الراضی لا یتمنی فوق منزلته.»

4

رضا فاضل تر از زهد؛ از آن چه راضی را تمنا نباشد و زاهد صاحب تمنا بود؛ یعنی فوق منزلت زهد منزلتی دیگر هست که زاهد را بدان منزلت تمنا بود و فوق رضا هیچ منزلتی نیست تا راضی را بدان تمنا افتد. پس پیشگاه فاضل تر از درگاه.

5

و این حکایت دلیل است بر صحت قول محاسبی که رضا از جملۀ احوال است و ازمواهب ذوالجلال، نه از مکاسب بنده و احتیال، و نیز احتمال کند که راضی را تمنا نباشد و از پیغمبر علیه السلام می آید اندر دعواتش: «اسالک الرضا بعد القضا.» بارخدایا، از تو خواهم که مرا راضی داری از پس آن که قضا به من آید؛ یعنی مرا به صفتی داری که چون قضای مقدر تو به من آید مرا به ورود خود راضی یابد. این جا درست شد که رضا قبل ورود القضا درست نیاید؛ از آن چه آن عزم باشد بر رضا و عزم رضا عین رضا نباشد.

6

و ابوالعباس بن عطا گوید، رضی الله عنه: «الرضا نظر القلب الی قدیم اختیار الله للعبد.»

7

رضا نظر دل بود به اختیار قدیم خدای مر بنده را؛ یعنی هرچه به وی رسد داند که این را ارادتی قدیم و حکمی سابق است بر من، مضطرب نگردد و خرم باشد.

8

و حارث محاسبی، صاحب مذهب رضی الله عنه گوید: «الرضا سکون القلب تحت مجاری الاحکام.»

9

رضا سکون دل بود اندر تحت مجاری احکام، بر آن چه باشد و اندر این مذهب وی قوی است؛ از آن چه سکون و طمانینت دل از مکاسب بنده نیست؛ که از مواهب خدای است جل جلاله و دلیل کند که رضا از احوال بود نه از مقام.

10

گویند که عتبه الغلام شبی نخفت و تا روز می گفت: «ان تعذبنی فانا لک محب و ان ترحمنی فانا لک محب.»

11

اگر مرا به دوزخ عذاب کنی دوست توام و اگر بر من رحمت کنی دوست توام؛ یعنی الم عذاب و لذت نعمت بر تن بود و فلق دوستی اندر دل این مر آن را مضادت نکند.

12

و این سخن تاکید قول محاسبی است، که رضا نتیجۀ محبت بود؛ که محب راضی بود بدانچه محبوب کند. اگر در عذاب دارد با دوستی خرم بود و اگر در نعمت بود از دوستی محجوب نگردد و اختیار خود فرو گذارد اندر مقابلۀ اختیار حق.

13

ابوعثمان حیری گوید، رضی الله عنه: «منذ اربعین سنه ما اقامنی الله فی حال فکرهته وما نقلنی الی غیر فسخطته.»

14

چهل سال است تا خداوند تعالی مرا اندر هر حال که داشته است مکره نبوده ام و از هیچ حال مرا به حال دیگر نقل نکرده است که من اندر آن ساخط بوده ام و این اشارت به دوام رضا و کمال محبت بود.

15

و اندر حکایات مشهور است که: درویشی اندر دجله گرفتار شد و سباحت ندانست. یکی گفت از کناره ای که: «خواهی تا کسی را بیاگاهانم تا تو را برکشد؟» گفتا: «نه.» گفت: «خواهی تا غرقه شوی؟» گفتا: «نه.» گفت: «پس چه خواهی؟» گفت: «آن چه حق خواهد. مرا با خواست چه کار است؟»

16

و مشایخ را رضی الله عنهم اندر رضا سخن بسیار است به اختلاف عبارات؛ اما قاعده این دو اصل است که یاد کردم، و ترک تطویل را بر این اختصار کردم. اما این جا باید که فرق میان مقام و احوال بگویم و حدود آن بیارم تا بر تو و خوانندگان کتاب، ادراک این معانی آسان تر شود واین حد را بدانند، ان شاء الله.

17

متن شعر کپی شد.