سایر · نیما یوشیج ( آوای آزاد )
انگاسی
1
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
2
دید ایینه ای فتاده به خاک
گفت : حقا که گوهری یکتاست
3
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
4
که : ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گوهر ز شماست
5
ما همان روستازنیم درست
ساده بین ، ساده فهم بی کم و کاست
6
که در ایینه ی جهان بر ما
از همه ناشناس تر ، خود ماست