کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مرغ آمین

1

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده

2

رفته تا آنسوی این بیداد خانه

3

باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.

4

نوبت روز گشایش را

5

در پی چاره بمانده.

6

7

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)

8

جور دیده مردمان را.

9

با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،

10

می دهد پیوندشان در هم

11

می کند از یاس خسران بار آنان کم

12

می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

13

14

بسته در راه گلویش او

15

داستان مردمش را.

16

رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)

17

بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

18

19

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.

20

با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.

21

از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.

22

از درون استغاثه های رنجوران.

23

در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.

24

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

25

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

26

می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

27

28

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

29

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

30

با زبان رمز درد خود تکان در سر.

31

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

32

از کسان احوال می جوید.

33

چه گذشته ست و چه نگذشته است

34

سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

35

36

داستان از درد می رانند مردم.

37

در خیال استجابتهای روزانی

38

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

39

40

زیر باران نواهایی که می گویند:

41

« باد رنج ناروای خلق را پایان.»

42

( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

43

44

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.

45

بانگ برمی دارد:

46

« آمین!

47

باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین

48

وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

49

و به نام رستگاری دست اندر کار

50

و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»

51

52

خلق می گویند:

53

« آمین!

54

در شبی اینگونه با بیداش آیین.

55

رستگاری بخش ای مرغ شباهنگام ما را!

56

و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.

57

هر که را ای آشناپرور ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

58

59

« رستگاری روی خواهد کرد

60

و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

61

62

خلق می گویند:

63

« اما آن جهانخواره

64

( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»

65

مرغ می گوید:

66

« در دل او آرزوی او محالش باد.»

67

خلق می گویند:

68

« اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

69

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

70

71

مرغ می گوید:

72

« زوالش باد!

73

باد با مرگش پسین درمان

74

نا خوشی آدمی خواری.

75

وز پس روزان عزت بارشان

76

باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»

77

78

خلق می گویند:

79

« اما نادرستی گر گذارد

80

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

81

موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.

82

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

83

بر سر ما باز زندانی

84

و اسیری را بود پایان.

85

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»

86

مرغ می گوید:

87

« جدا شد نادرستی.»

88

89

خلق می گویند:

90

« باشد تا جدا گردد.»

91

92

مرغ می گوید:

93

« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

94

95

خلق می گویند:

96

« باشد تا رها گردد.»

97

98

مرغ می گوید:

99

« به سامان بازآمد خلق بی سامان

100

و بیابان شب هولی

101

که خیال روشنی می برد با غارت

102

و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

103

و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،

104

این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است

105

و گریزانند گمراهان، کج اندازان،

106

در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.

107

و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است

108

و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است

109

این زمان مانند زندانهایشان ویران

110

باغشان را در شکسته.

111

و چو شمعی در تک گوری

112

کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.

113

هر تنی زانان

114

از تحیر بر سکوی در نشسته.

115

و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»

116

117

خلق می گویند:

118

« بادا باغشان را، درشکسته تر

119

هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.

120

وز سرود مرگ آنان، باد

121

بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»

122

« بادا!» یک صدا از دور می گوید

123

و صدایی از ره نزدیک،

124

اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:

125

« این، سزای سازگاراشان

126

باد، در پایان دورانهای شادی

127

از پس دوران عشرت بار ایشان.»

128

129

مرغ می گوید:

130

« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه

131

با چنان آبادشان از روی بیدادی.»

132

« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)

133

« باد آمین!

134

و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»

135

« باد آمین!

136

و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»

137

« آمین! آمین!»

138

و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان

139

هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.

140

و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:

141

« اینک در و اینک زخم»

142

( گرنه محرومی کجیشان را ستاید

143

ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)

144

« آمین!

145

در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا

146

بسته لب بودند

147

و بدان مقبول

148

و نکویان در تعب بودند.»

149

« آمین!

150

151

در حساب روزگارانی

152

کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند

153

و به پاس خدمت و سودایشان تاریک

154

چشمه های روشنایی کور می کردند.»

155

« آمین!»

156

157

« با کجی آورده های آن بداندیشان

158

که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد

159

این به کیفر باد!»

160

« آمین!»

161

162

« با کجی آورده هاشان شوم

163

که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید

164

و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»

165

« آمین!»

166

167

« با کجی آورده هاشان زشت

168

که از آن پرهیزگاری بود مرده

169

و از آن رحم آوری واخورده.»

170

« آمین!»

171

172

« این به کیفر باد

173

با کجی آورده شان ننگ

174

که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.

175

و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»

176

« آمین! آمین!»

177

*

178

و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم

179

( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)

180

مرغ آمین گوی

181

دور می گردد

182

از فراز بام

183

در بسیط خطه ی آرام، می خواند خروس از دور

184

می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.

185

وز بر آن سرد دوداندود خاموش

186

هرچه، با رنگ تجلی، رنگ در پیکر می افزاید.

187

می گریزد شب.

188

صبح می آید.

189

190

تجریش. زمستان۱۳۳۰

متن شعر کپی شد.