سایر · نیما یوشیج ( آوای آزاد )
حکایت
1
با جاهلی و فلسفی افتاد خلافی
چونانکه بس افتد به سر لفظ کرانه
2
هر مشکل کان بود بر آن کرد جوابی
مرد از ره تعلیم و نه علم بچگانه
3
در کارش آورد دل از بس شفقت برد
بر راهش افکند هم از روی نشانه
4
خندید به سخریه بر او جاهل و گفتش:
هر حرف که گوئی همه یاوه است و ترانه
5
در خاطرش افتاد از او مرد که پرسد:
تو منطق خواندستی بیش و کم یا نه؟
6
زین مبحث حرفی ز کسی هیچ شنیدی
یا آنکه ترا مقصد حرف است و بهانه؟
7
رو بر سوی خانه ببرد کور اگر او
بر عادت پیشین بشناسد ره خانه
8
جوشید بر او جاهل: کاین ژاژ چه خائی؟
بخشید بر او مرد زهی منطقیانه
9
گویند: که بهتر ز خموشی نه جوابی است
با آنکه نه با معرفتش هست میانه
10
ما را گنهی نیست به جز ره که نمودیم
پیداست وگر نیست در این راه کرانه
11
۱۳۳۰