کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل بزرگ

1

همه بت هایم را می شکنم

2

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

3

برای شنیدن ساز و سرود من.

4

5

همه بت هایم را می شکنم

6

ای میهمان یک شب اثیری زودگذر!

7

تا راه بی پایان غزلم،

8

از سنگ فرش بت هایی که

9

در معبد ستایش شان چو عودی در آتش سوخته ام،

10

تو را به نهانگاه درد من آویزد.

11

12

13

14

گرچه انسانی را در خود کشته ام

15

گرچه انسانی را در خود زاده ام

16

گرچه در سکوت دردبار خود مرگ و زندگی را شناخته ام،

17

اما میان این هر دو شاخه ی جدامانده ی من!

18

میان این هر دو

19

من

20

لنگر پررفت وآمد درد تلاش بی توقف خویش ام.

21

22

23

24

این طرف،

25

در افق خونین شکسته،

26

انسان من ایستاده است.

27

او را می بینم، او را می شناسم:

28

روح نیمه اش در انتظار نیم دیگر خود درد می کشد:

29

30

« مرا نجات بده ای کلید بزرگ نقره!

31

مرا نجات بده!»

32

33

و آن طرف

34

در افق مهتابی ستاره باران رودررو،

35

زن مهتابی من...

36

37

و شب پرآفتاب چشمش در شعله های بنفش درد طلوع می کند:

38

« مرا به پیش خودت ببر!

39

سردار بزرگ رویاهای سپید من!

40

مرا به پیش خودت ببر!»

41

42

و میان این هر دو افق

43

من ایستاده ام

44

و درد سنگین این هر دو افق

45

بر سینه ی من می فشارد

46

47

48

49

من از آن روز که نگاهم دوید

50

و پرده های آبی و زنگاری را شکافت

51

و من به چشم خویش انسان خود را دیدم

52

که بر صلیب روح نیمه اش به چارمیخ آویخته است

53

در افق شکسته ی خونین اش،

54

دانستم که در افق ناپیدای رودرروی انسان من

55

میان مهتاب و ستاره ها

56

چشم های درشت و دردناک روحی

57

که به دنبال نیمه ی دیگر خود می گردد

58

شعله می زند.

59

60

و اکنون آن زمان دررسیده است

61

که من به صورت دردی جان گزای درآیم؛

62

درد مقطع روحی که شقاوت های نادانی،

63

آن را ازهم دریده است.

64

65

و من اکنون

66

یک پارچه دردم...

67

68

69

70

در آفتاب گرم یک بعدازظهر تابستان

71

در دنیای بزرگ دردم زاده شدم.

72

دو چشم بزرگ خورشیدی در چشم های من شکفت

73

و دو سکوت پرطنین در گوشواره های من درخشید:

74

75

« نجاتم بده ای کلید بزرگ نقره ی زندان تاریک من،

76

مرا نجات بده!»

77

« مرا به پیش خودت ببر،

78

سردار رویایی خواب های سپید من،

79

مرا به پیش خودت ببر!»

80

81

82

83

زن افق ستاره باران مهتابی به زانو درآمد.

84

کمر پردردش بر دست های من لغزید.

85

موهایش بر گلوگاهش ریخت و به میان پستان هایش جاری شد.

86

سایه ی لب زیرینش بر چانه اش دوید

87

و سرش به دامن انسان من غلتید

88

تا دو نیمه ی روحشان جذب هم گردد.

89

90

حباب سیاه دنیای چشمش در اشک غلتید.

91

روح ها درد کشیدند و ابرهای ظلم برق زد.

92

سرش به دامن انسان من بود،

93

اما چندان که چشم گشود او را نشناخت:

94

کمرش چون مار سرید،

95

لغزید و گریخت،

96

در افق ستاره باران مهتابی طلوع کرد و باز نالید:

97

« سردار رویاهای نقره یی، مرا به کنار خودت ببر!»

98

99

و ناله اش میان دو افق سرگردان شد:

100

« مرا به کنار خودت ببر!»

101

102

و بر شقیقه های دردناک من نشست.

103

104

105

106

میان دو افق،

107

بر سنگ فرش ملعنت،

108

راه بزرگ من پاهای مرا می جوید.

109

110

و ساکت شوید،

111

ساکت شوید تا سم ضربه های اسب سیاه و لخت یاسم را بنوشم،

112

با یال های آتش تشویش اش.

113

114

به کنار! به کنار!

115

تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم بر پرده های افق ستاره باران رودررو:

116

تصویرهای دور و نزدیک،

117

شباهت و بیگانگی،

118

دوست داشتن و راست گفتن

119

و نه کینه ورزیدن

120

و نه فریب دادن...

121

122

123

124

میان آرزوهایم خفته ام.

125

آفتاب سبز،

126

تب شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیم کوه های یخ می جنباند

127

و خون کبود مردگان در غریو سکوتشان از ساقه ی بابونه های بیابانی بالا می کشد؛

128

و خستگی وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می کند:

129

خستگی وصل، که به سان لحظه ی تسلیم، سفید است و شرم انگیز.

130

131

132

133

در آفتاب گرم بعدازظهر یک تابستان،

134

مرا در گهواره ی پردرد یاسم جنباندند.

135

و رطوبت چشم انداز دعاهای هرگز مستجاب نشده ام را

136

چون حلقه ی اشکی به هزاران هزار چشمان بی نگاه آرزوهایم بستند.

137

138

139

140

راه میان دو افق

141

طولانی و بزرگ

142

سنگلاخ و وحشت انگیز است.

143

144

ای راه بزرگ وحشی

145

که چخماق سنگ فرش ات مدام چون لحظه های میان دیروز و فردا

146

در نبض اکنون من

147

با جرقه های ستاره یی ات دندان می کروجد!

148

آیا این ابر خفقانی که پایان تو را بعلیده

149

دود همان «عبیر توهین شده» نیست

150

که در مشام یک «نافهمی» بوی مردار داده است؟

151

152

اما رویت این جامه های کثیف بر اندام انسان های پاک، چه دردانگیز است!

153

154

155

156

و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه می زند.

157

158

و چه چیز آیا،

159

چه چیز بر صلیب این خاک خشک عبوسی

160

که سنگینی مرا متحمل نمی شود

161

میخ کوبم می کند؟

162

163

آیا این همان جهنم خداوند است

164

که در آن جز چشیدن درد آتش های گل انداخته ی کیفرهای بی دلیل راهی نیست؟

165

166

و کجاست؟

167

به من بگویید که کجاست

168

خداوندگار دریای گود خواهش های پرتپش هر رگ من،

169

که نامش را جاودانه

170

با خنجرهای هر نفس درد بر هر گوشه ی جگر چلیده ی خود نقش کرده ام؟

171

172

و سکوتی به پاسخ من، سکوتی به پاسخ من!

173

سکوتی به سنگینی لاشه ی مردی که امیدی با خود ندارد!

174

175

176

177

میان دو پاره ی روح من هواها و شهرهاست

178

انسان هاست با تلاش ها و خواهش هاشان

179

دهکده هاست با جویبارها

180

و رودخانه هاست با پل هاشان، ماهی ها و قایق هاشان.

181

میان دو پاره ی روح من طبیعت و دنیاست

182

دنیا

183

من نمی خواهم ببینمش!

184

185

تا نمی دانستم

186

که پاره ی دیگر این روح کجاست،

187

رویایی خالی بودم:

188

رویایی خالی، بی سر و ته، بی شکل و بی نگاه...

189

190

و اکنون که میان این دو افق بازیافته سنگ فرش ظلم خفته است

191

می بینم که دیگر نیستم،

192

دیگر هیچ نیستم حتا سایه یی که از پس جانداری بر خاک جنبد.

193

194

195

196

شب پرستاره ی چشمی در آسمان خاطره ام طلوع کرده است:

197

دور شو آفتاب تاریک روز!

198

دیگر نمی خواهم تو را ببینم،

199

دیگر نمی خواهم،

200

نمی خواهم هیچ کس را بشناسم!

201

میان همه این انسان ها که من دوست داشته ام

202

میان همه آن خدایان که تحقیر کرده ام

203

کدامیک آیا از من انتقام باز می ستاند؟

204

و این اسب سیاه وحشی

205

که در افق توفانی چشمان تو چنگ می نوازد با من چه می خواهد بگوید؟

206

207

208

209

در افق شکسته ی خونین این طرف،

210

انسان من ایستاده است و نیمه روح جدا شده اش در انتظار نیم دیگر خود درد می کشد:

211

« نجاتم بده ای خون سبز چسبنده ی من، نجاتم بده!»

212

213

و در افق مهتابی ستاره باران آن طرف

214

زن رویایی من.

215

و شب پرآفتاب چشمش در شعله های بنفش دردی که دود می کند می سوزد:

216

217

« مرا به پیش خودت ببر!

218

سردار رویایی خواب های سپید من، مرا به پیش خودت ببر!»

219

220

و میان این هر دو افق

221

من ایستاده ام.

222

223

و عشقم قفسی ست از پرنده خالی،

224

افسرده و ملول،

225

در مسیر توفان تلاشم،

226

که بر درخت خشک بهت من آویخته مانده است

227

و با تکان سرسامی خاطره خیزش،

228

سرداب مرموز قلبم را از زوزه های مبهم دردی کشنده می آکند.

229

230

231

232

اما نیم شبی من خواهم رفت؛

233

از دنیایی که مال من نیست،

234

از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند.

235

و تو آن گاه خواهی دانست،

236

خون سبز من!

237

خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی ست.

238

و تو آنگاه خواهی دانست،

239

پرنده ی کوچک قفس خالی و منتظر من!

240

خواهی دانست که تنها مانده ای با روح خودت

241

و بی کسی ات را دردناک تر خواهی چشید زیر دندان غم ات:

242

غمی که من می برم

243

غمی که من می کشم...

244

245

دیگر آن زمان گذشته است که من از درد جان گزایی که هستم به صورتی دیگر درآیم

246

و درد مقطع روحی که شقاوت های نادانی اش ازهم دریده است، بهبود یابد.

247

دیگر آن زمان گذشته است

248

و من

249

جاودانه به صورت دردی که زیر پوست توست مسخ گشته ام.

250

251

252

253

انسانی را در خود کشتم

254

انسانی را در خود زادم

255

256

و در سکوت دردبار خود مرگ و زندگی را شناختم.

257

اما میان این هر دو، لنگر پررفت وآمد دردی بیش نبودم:

258

درد مقطع روحی

259

که شقاوت های نادانی اش ازهم دریده است...

260

تنها

261

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست که مرده ام

262

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم.

263

از پیشانی خاطره ی تو

264

ای یار!

265

ای شاخه ی جدا مانده ی من!

266

267

۱۳۳۰

268

269

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.