سایر · سهراب سپهری
به زمین
1
افتاد . و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت.
2
من در خویش ، و کلاغی لب حوض.
3
خاموشی، و یکی زمزمه ساز.
4
تنه تاریکی ، تبر نقره نور.
5
و گوارایی بی گاه خطا. بوی تباهی ها، گردش زیست.
6
شب دانایی. و جدا ماندم : کو سختی پیکرها، کو بوی زمین، چینه بی بعد پری ها؟
7
اینک باد، پنجره ام رفته به بی پایان . خونی ریخت، بر سینه من ریگ بیابان باد!
8
چیزی گفت، و زمان ها بر کاج حیاط ، همواره وزید و وزید. اینهم گل اندیشه ، آنهم بت دوست.
9
نی ، که اگر بوی لجن می آید، آنهم غوک ، که دهانش ابدیت خورده است.
10
دیدار دگر، آری : روزن زیبای زمان.
11
ترسید، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من : غم نامیرا.