سایر · سهراب سپهری
صدای دیدار
1
با سبد رفتم به میدان، صبح گاهی بود.
2
میوه ها آواز می خواندند.
3
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند.
4
در طبق ها، زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید.
5
اضطراب باغ ها در سایه هر میوه روشن بود.
6
گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد.
7
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد.
8
بینش هم شهریان، افسوس،
9
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود.
10
من به خانه بازگشتم، مادرم پرسید:
11
میوه از میدان خریدی هیچ؟
12
- میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟
13
- گفتم از میدان بخر یک من انار خوب.
14
- امتحان کردم اناری را
15
انبساطش از کنار این سبد سر رفت.
16
- به چه شد، آخر خوراک ظهر ...
17
- ...
18
ظهر از آیینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت.