سایر · سهراب سپهری
خراب
1
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
2
تا حرف من پذیرد آخر که :زندگی
3
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.
4
دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،
5
پایان شام شکوه ام.
6
صبح عتاب بود.
7
چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست:
8
این خانه را تمامی پی روی آب بود.
9
پایم خلیده خار بیابان .
10
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.
11
لیکن کسی ، ز راه مددکاری،
12
دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.
13
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:
14
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
15
اما به کار روز نشاطم شتاب بود.
16
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال .
17
بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست
18
تصویر جغد زیب تن این خراب بود.