کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

به سوی شهر

1

دهقان کنار کلبه خود بنشست

در آفتاب و گرمی بی رنگش

2

در دیده اش تلاطم رنجی بود

در سینه می فشرد دل تنگش

3

چرخید در فضا و فرود آمد

پژمرده و خزان زده برگی زرد

4

بر آب برکه چین و شکن افتاد

دامن بر او کشید نسیمی سرد

5

از پاره پاره جامه فرزندش

سرما به گرد پیکر او پیچید

6

بازو کنار سینه فشرد آرام

لرزید و هر دو شانه خود برچید

7

دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت

صحرای خفته در غم و خاموشی

8

بر جنب و جوش زنده تابستان

پاییز داده رنگ فراموشی

9

یک روز گاو آهن و خرمن کوب

در کشتزار ، شور به پا می کرد

10

با جیر جیر دانه گندم را

از ساقه های کاه جدا می کرد

11

یک سال انتظار پر از امید

پایان گرفت و کشته ثمر آورد

12

خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات

شایان نبود آن چه به بر آورد

13

آفت افتاده بود به حاصل ، سخت

شاید گناه و معصیت افزون شد

14

گر این چنین نبود چه بود آخر ؟

آن سال های پر برکت چون شد ؟

15

مالک رسید و برد از او سهمی

وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند

16

اما یقین به موسم یخبندان

اهل و عیال ، گرسنه می ماند

17

گویند شهر چاره او دارد

در شهر کار هست و فراوان هست

18

آنجا کسی گرسنه و عریان نیست

غم نیست، رنج نیست ولی نان هست

19

دهقان کنار کلبه خود بنشست

در آفتاب و گرمی بی رنگش

20

در دیده اش تلاطم رنجی بود

در سینه می فشرد دل تنگش

21

چرخید در فضا و فرود آمد

پژمرده و خزان زده برگی زرد

22

بر آب برکه چین و شکن افتاد

دامن بر او کشید نسیمی سرد

23

از پاره پاره جامه فرزندش

سرما به گرد پیکر او پیچید

24

بازو کنار سینه فشرد آرام

لرزید و هر دو شانه خود برچید

25

دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت

صحرای خفته در غم و خاموشی

26

بر جنب و جوش زنده تابستان

پاییز داده رنگ فراموشی

27

یک روز گاو آهن و خرمن کوب

در کشتزار ، شور به پا می کرد

28

با جی جیر دانه گندم را

از ساقه های کاه جدا می کرد

29

یک سال انتظار پر از امید

پایان گرفت و کشته ثمر آورد

30

خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات

شایان نبود آن چه به بر آورد

31

آفت افتاده بود به حاصل ، سخت

شاید گناه و معصیت افزون شد

32

گر این چنین نبود چه بود آخر ؟

آن سال های پر برکت چون شد ؟

33

مالک رسید و برد از او سهمی

وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند

34

اما یقین بهموسم یخبندان

اهل و عیال ، گرسنه می ماند

35

گویند شهر چاره او دارد

در شهر کار هست و فراوان هست

36

آنجا کسی گرسنه و عریان نیست

غم نیست رنج نیست ولی نان هست

37

فردا سه رهنورد ، ره خود را

سوی امید گمشده پیمودند

38

این هر سه رهنورد اگر پرسی

دهقان و همسر و پسرش بودند

39

در پیش سر نوشت پر از ابهام

در پی ، غم گذشته محنت بار

40

شش پای پینه بسته بی پاپوش

می کوفت روی جاده ناهموار

41

فردا سه رهنورد ، ره خود را

سوی امید گمشده پیمودند

42

این هر سه رهنورد اگر پرسی

دهقان و همسر و پسرش بودند

43

در پیش سر نوشت پر از ابهام

در پی ، غم گذشته محنت بار

44

شش پای پینه بسته بی پاپوش

می کوفت روی جاده ناهموار

متن شعر کپی شد.