کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

کارمند

1

مرا امشب ای زن ، دمی همزبان شو

که تا قصه درد خود بازگویم

2

تو را گویم آن غم که با کس نگفتم

که گر راز گویم به همراز گویم

3

تو را دانم ای زن گر افتد گزندی

پناهی نداری مگر بازوانم

4

دریغا ! از این ماجرا شرمگینم

که خود بی پناهم که خود ناتوانم

5

چه دردی ست ، آوخ ، چه درد گرانی

پی لقمه یی نان ، به هر سو دویدن

6

بر ناکسان دغل ایستادن

به پای فرومایه مردم خمیدن

7

بسا روزگاران که طی شد ز عمرم

که با خون دل خنده بر لب نهادم

8

دریغا که با سفلگی خو گرفتم

ز بس سفلگان را به پای اوفتادم

9

رییس است او کارمند ویم من

غلط رفت ! من بنده پست اویم

10

که غیر از خطایش صوابی نبینم

که غیر از رضایش رضایی نجویم

11

ندانم خطا ، باز ، از من چه سر زد

که امروز بار دگر خشمگین شد

12

ز جا جست ناگه، خروشان و جوشان

دو چشمش پر از خون، رخش پر ز چین شد

13

چنان ناسزا گفت کز خویش رفتم

پریشان شدم زان همه هرزه گویی

14

به نرمی نگاهی به هر سو فکندم

۰۰۰ گرینده از بیم آبرویی

15

نهانی ز رحم و ز رقت نشانی

به چشمان یاران همکار دیدم

16

سراپای من شعله خشم و کین شد

ز دل ناله یی آتشین برکشیدم

17

لبم باز شد تا به فریاد گویم

چه نازی که این منصب و پایه داری؟

18

از آن در چنین پایه یی استواری

که از پستی و سفلگی مایه داری

19

کدامین هنر داری از من فزونتر

مگردزدی و ژاژخایی و پستی ؟

20

ترا گر نبود این هنرها که گفتم

نبودی در این پایه کامروز هستی

21

ولی زان همه گفته ها برنیامد

ز لبهای خشکم مگر دود آهی

22

که دانسته بودم که نان خواهد از من

زن خسته ، کودک بی گناهی

23

چو دل بسته بودم بدین زندگانی

ز آزادی و بی نیازی گسستم

24

فرومایگی بین که طبع غنی را

به پای فرومایه مردم شکستم

25

کنون بهرت آورده ام نان چه نانی

ز خواری و از بندگی حاصل من

26

خورش گر ندارد مکن ناسپاسی

که آغشته ، ای زن ! به خون دل من

متن شعر کپی شد.