سایر · سیمین بهبهانی
سکوت سیاه
1
ابرو به هم کشیدم و گفتم
چون من در این دیار بسی هست
2
رو کن به دیگری که دلم را
دیگر نه گرمی هوسی هست
3
رنجور و خسته گفتی : اگر تو
بینی به گرد خویش بسی را
4
من نیز دیده ام چه بسا، لیک
غیر از تو دل نخواست کسی را
5
جانم کشید نعره که ای کاش
این گفته از زبان دلت بود
6
ای کاش عشق تند حسودم
یک عمر پاسبان دلت بود
7
اینک در سکوت شبانگاه
در گوش من صدای تو آید
8
در خلوت نهان خیالم
یادی ز چشم های تو آید
9
آن چشم ها که شب همه شب
عمری به چهره ام نگران بود
10
چشمی که در سکوت سیاهش
صد ناگشوده راز نهان بود
11
چشمم ز چشم های تو خواهد
کان گفته را گواه بیارد
12
دردا که این سیاهی ی مرموز
جز موج راز هیچ ندارد