سایر · سیمین بهبهانی
گفتی که
1
گفتی که:«- مرا با تو نه سری، نه سری هست.»
گر سر و سری نیست، نهانی نظری هست.
2
گرداب شکیباییم آموخت که دیدم
گاه از من سودازده سرگشته تری هست
3
برگی ست که پیچان به کف باد خزان است
گر در همه شهر چو من در به دری هست
4
گشتند پی فتنه بر هر گوشه این شهر
در گوشه چشمان تو گویا خبری هست
5
با یاد تو گر آه برآرم، نه غمین است
خوش آن سفر افتد که در او همسفری هست
6
گفتم که:«به پای تو گذارم سر تسلیم.»
گفتی که :«- نخواهیم کسی را که سری هست...»
7
چون شمع، مگر شعله زبان سخنت بود؟
کز سوز تو سیمین! به غزل ها اثری هست