سایر · سیمین بهبهانی
مهتاب خزان
1
سر بی سرور ما را ز چه سامانی نیست؟
شب بی اختر ما را ز چه پایانی نیست؟
2
ترسم آن روز به بالین من آرند طبیب
که من و درد مرا فرصت درمانی نیست
3
دانم ای پرتو خورشید، بتابی بر من
روزگاری که مرا گوشه ویرانی نیست
4
آسمان در افق آمیخت به کوتاهی ی خاک
با من آمیختنت مشکل چندانی نیست
5
همچو مهتاب خزانم که به بزم شب من
جز گل ریخته و شاخه عریانی نیست
6
ننگ بادت ز چنین دامن نیلی، ای کوه!
رو سفیدم که مرا همچو تو دامانی نیست
7
غم نیامد که به رخساره فشانم اشکی
گوهر از موج مجویید چو توفانی نیست
8
کشتزار از ستم باد پریشان شد و گفت
به پریشانی ی ما جمع پریشانی نیست
9
عشق یغماگر خود را به دل ما بفرست
خانه سوخته را حاجب و دربانی نیست
10
گر بگویم که به جان آمدم از دوری ی دوست
خود محال است، که بی دوست مرا جانی نیست...