سایر · سیمین بهبهانی
افسون
1
گفتم:«به جادوی وفا، شاید که افسونش کنم»
آوخ که رام من نشد، چونش کنم، چونش کنم؟
2
از دل چرا بیرون کنم، این غم که من دارم ازو؟
دل را، نسازد گر به غم، از سینه بیرونش کنم
3
در بزم نوش عاشقان، حیف است جام دل تهی
گر باده شادی نشد، لبریز از خونش کنم
4
عاقل که منعم می کند، زین شیوه دیوانگی
گر گویمش وصفی ازو، ترسم که مجنونش کنم
5
محبوب می بوسد مرا، من جان نثارش می کنم
سودای پر سود است این، بگذار مغبونش کنم
6
سیمین! به شام هجر او، نیلینه دارم دامنی
از اختران اشک خود، دامان گردونش کنم