سایر · سیمین بهبهانی
گل قاصد
1
نپسندم این که روی ز منت خبر نباشد
گل قاصدی فرستم به تو، نامه گر نباشد
2
گل قاصدی فرستم که پیام من بگوید
که به جز ویم کسی محرم نامه بر نباشد
3
چو پیام من شنیدی پر او بگیر و بشکن
که به جز تو سوی یار دگرش گذر نباشد
4
نه، که خود شکسته بال است، و گرنه کس پیامی
ز شکسته دل نیارد که شکسته پر نباشد
5
تویی آن گهر که کس قدر ترا نمی شناسد
ز چه بازوان من حلقه این گهر نباشد
6
غم دوریت نهالی است به باغ شب شکفته
که نسیم شاخسارش نفس سحر نباشد
7
به رخم نمی کند آتش بوسه لبت گل
چه ثمر ز عودسوزی که در او شرر نباشد؟
8
چو عروسکم ز سردی، که دو دیده بلورم
همه عمر در نگاه است و در او اثر نباشد
9
بت معبد خیالم، به پرستشم گروهی
به نیاز در نمازند و مرا خبر نباشد.