سایر · سیمین بهبهانی
یک سحر
1
سحری به دلنوازی ز درم درآ و بنشین
به کنار خود به بازی بنشان مرا و بنشین
2
من اگر ادب پسندم، ننشینم و نخندم
تو ز لطف رخصتم ده، که بیا بیا و بنشین
3
همه دشمنند و بد سر، که زنند حلقه بر در
به رخ حسود مگشا، در این سرا و بنشین
4
چو حیا کنم حذر کن، به ملامتم نظر کن
که ز سبز جامه چون گل، به صفا درآ و بنشین
5
شنوند اگر خروشم، تو به بوسه کن خموشم
نفسی مکن لب خود ز لبم جدا و بنشین
6
چو ز دست رفته باشم، به بر تو خفته باشم
تو به خنده گو که کامم ز تو شد روا و بنشین
7
نه، من این نمی توانم، که به شرم بسته جانم
تو به خانه ام گر آیی، به حیا گرا و بنشین.