سایر · سیمین بهبهانی
نیک آشنا
1
خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
2
خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ آشنایان، بر جا اثر نباشد
3
گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد
4
پایم چو پایه رز، یارب شکسته بهتر
تا از حریم خویشم، بیرون گذر نباشد
5
پیمانه تنم را، بشکن که بر لب من
لب های باده نوشان، شب تا سحر نباشد
6
چون موج از آن سزایم این سرشکستگی شد
کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد
7
در شام غم که گردد، همراز و همدم من؟
اشکم اگر نریزد، آهم اگر نباشد
8
سیمین! منال کاینجا، چون شاخ گل نروید
چون دانه هر که چندی خاکش به سر نباشد.