سایر · سیمین بهبهانی
دو رنگی
1
همچو نور، از چشمم، رفتی و نمی آیی
بی تو دیده جان را، بسته ام ز بینایی
2
تا زمن شدی غافل، سرزدم به هر محفل
بی تو عاقبت کارم، می کشد به رسوایی
3
از دورنگی ی یاران، وزفریب عیاران
دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی
4
آ فتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم
اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی
5
حال من اگر خواهی، لاله دارد آگاهی
زان که جان او سوزد، همچو من ز تنهایی
6
گر دعا کنم شاید، خواهم اینکه افزاید
درتو آن جفا کیشی، در من این شکیبایی
7
دانم اینکه از دوری، خسته ای و رنجوری
سینه کرده ام بستر، تا بر او بیاسایی
8
دمبدم لب سیمین، پرسد از خیالت این:
بینم آن که بازآیی، بینم آن که بازآیی؟