سایر · سیمین بهبهانی
آشتی
1
چندی به قهر گر چه زما رخ نهفته بود
دیشب ز آشتی به برم تنگ خفته بود
2
شب تا سحر نخفته و در پیش روی ماه
گه بوسه وام داده و گاهی گرفته بود
3
بودم بهار حسن که از همت لبش
گل های بوسه بر سر و رویم شکفته بود
4
در پایش اوفتادم و دانست عاشقم
این راز اگرچه در دل تنگم نهفته بود
5
خاموش بود و قصه او را به گوش من
آن دل که می طپید به صد شور گفته بود
6
سیمین نثار مقدم پر مهر دوست کرد
آن دانه های در که شب هجر سفته بود.