سایر · سیمین بهبهانی
دیشب
1
عشقش ز جان تیره من سر کشیده بود
در سنگلاخ خاطر من گل دمیده بود
2
چون سبز جامه، غنچه صفت، پیکر مرا
از چشم ها نهفته و در بر کشیده بود
3
ای باغبان عشق! تو تا با خبر شدی
لبهاش از لبم گل صد بوسه چیده بود
4
عشقم هزار پرده پرهیز سوخته
شوقم هزار جامه تقوا دریده بود
5
بر لوح ساده دل دیرآشنای من
رنگ هزار باغ و بهار آ رمیده بود
6
جانم همه شرار و به پیکر نشسته گرم
خونم همه شراب و به رگ ها دویده بود
7
می سوخت شمع عشق به فانوس چشم من
وان روشنی به خلوتم از نور دیده بود
8
از بوسه واگرفت و هم از بوسه باز داد
جان را که دور از او به لبانم رسیده بود.