غزل · شاطرعباس صبوحی
مسوزان
1
ایا صیاد رحمی کن، مرنجان نیم جانم را
بکن بال و پرم، اما مسوزان استخوانم را
2
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را
3
به گردن بسته ای چون رشتۀ بر پای زنجیرم
مروت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
4
به پیرامون گل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را
5
در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مردم
خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را
6
ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را
7
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ الفتی باشد، شبانم را
8
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجۀ دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اول پاسبانم را