غزل · شاطرعباس صبوحی
تبری
1
تا پریشان به رخ آن زلف سمن ساست تو را
جمع اسباب پریشانی دلهاست تو را
2
دست بردی به رخ از شرم و حریفان گفتند
که تو مو سائی و عزم ید بیضاست تو را
3
همچو ترسا بچگان عود و صلیب افکندی
یا حمایل زد و سو زلف چلیپاست تو را
4
قبلۀ خلق بود گوشۀ ابروی تو زان
کعبه و میکده و دیر و کلیساست تو را
5
سرو را به تو چه نسبت، مه نو را چه نشان
قامتی معتدل و طلعت زیباست تو را
6
سر کوی تو بود محشر خونین کفنان
خود به بام آی اگر میل تماشاست تو را
7
بتولات صبوحی به دو عالم زده پای
با چنین دوست بگو از چه تبراست تو را