سایر · محمدحسن بارق شفیعی
برگ گل
1
این سان که شعله خیز بود ناله های من
پر آتش است سینه درد آشنای من
2
گر دل نشین بود سخنانم شگفت نیست
هر دم بلند می شود از دل صدای من
3
آن راز سر به مهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خدای من
4
دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشیند همای من
5
مشاطه روان من اندیشه نکوست
دل بی غبار آینه قدنمای من
6
دایم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
ای آرزو ز توست همین التجای من
7
«بارق» ز فیض ذوق تکاپو به کوی دوست
برگ گل است آبله در زیر پای من
8
کابل ١١/١٢/١۳۳۴